مقالات و زیبایی های ریاضی   

راستش هفته قبل شب تاسوعای حسینی (دوشنبه شب 19 مهرماه 1395) به اتفاق پدر و برادران بزرگوارم جهت شرکت در مراسم عزاداری به حسینه مرحوم صفاریان زاده نزدیک دروازه قرآن یزد رفتم. در آخر مجلس منتظر شدیم تا از ازدحام جمعیت کاسته شود که در یک لحظه دبیر ریاضی سال دوم دبیرستانم آقای غیرتمند را دیدم:-) و وظیفه خود دانستم نزد او رفته و عرض ادب کنم. او براحتی مرا شناخت، و این تعجب مرا برانگیخت! شاید به خاطر این بود که دخترش حدود 13 سال قبل شاگردم بود و بدین گونه شاید مرا خوب به خاطر داشت. هردو بسیار بسیار خوشحال شده بودیم. او هر دفعه (در آن دقایق)حقیر را سپاس می گفت که جلو رفته ام و عرض ادب نموده ام! و من شرمنده تر از قبل! (گویا ما شاگردان خیلی به یاد دبیران و استادان خود نیستیم که اینگونه میگویند). او تعاریفی از من کرد و گفت که هنوز که هنوز است در سر کلاس دبرستانهای معمولی مرا مثال میزند که بااینکه در مدرسه ای معمولی درس خوانده ام اما موفق بوده ام. آقای غیرتمند نسبت به آن روزها تغییر زیادی کرده بود و شاید بتوان گفت پا به سن گذاشته بودند. همین دیدار باعث شد به خانه که برگشتم نگاهی به خاطرات و عکسهای دوران دبیرستانم بکنم و بیشتر دبیران ریاضی‌ام را به خاطر آوردم. دبیرانی که بواقع عاشق بودند و هم و غمشان این بود که شاگردشان درس بخواند و به جایی برسد (اما افسوس که این مهم بسیار نزد دبیران و معلمان کمرنگ گشته است:-( )راستش را بخواهید دوران تحصیل من به خاطر شغل پدرم (نظامی) در مدارس و شهرهای مختلفی طی شده است. سال اول دبیرستان را در دبیرستان مدرس امامشهر یزد بودم که آنزمان جدید تاسیس بود (بالاخص رشته ریاضی و تجربی اش). یادش بخیر! آن مدرسه و دبیر ریاضی خوبم آقای کربلاییان مرا مجبور کرد که در ریاضی ادامه تحصیل دهم و با اینکه من از ریاضی تا حدی هراس داشتم و یکی دو بار هم یواشکی در کلاس تجربی حاضر میشدم اما آقای کربلاییان مرا به ریاضی فرستاد و ریاضی خواندم را مدیون ایشان هستمJ. و چون تعداد دانش آموزان در آن مدرسه برای ریاضی آنقدر زیاد نبود من به دبیرستان 17 شهریور یزد که به منزلمان نزدیکترین بود، رفتم و در آن دبیرستان دبیران ریاضی بسیار خوب و فرزانه ای همچون آقای دادفرنیا (هندسه سال دوم و سوم)، آقای کاشفی زاده (مثلثات سال دوم و سوم)، آقای غیرتمند (ریاضی جدید سال دوم)، آقای سعادت پژوه (جبر سال دوم )  و آقای وامق (ریاضی جدید سال سوم) و آقای فرهنگ نیا (جبر سال سوم) داشتم که واقعا شانس و اقبال میخواهد شخص، شاگرد بزرگانی مانند ایشان شود. سال چهارم دبیرستان را تا 12 مهر در همان دبیرستان 17 شهریور بودم که پدرم به مهریز منتقل شد و هرچه من اصرار کردم که در این سال سرنوشت ساز ما را به مهریز نبرد، نشد که نشد و من به دبیرستان آیت ا... کاشانی مهریز رفتم. جایی که برایم بسیار جالب و دوست داشتنی شد. کلاسی 18 نفره ریاضی بودیم. آقای سلمانزاده (که امروز شنیدم  چند ماه قبل با اینکه سن بالایی نداشتند فوت شده اند:-( ) دبیر جبرمان شدند. واقعا مسلط و خوب بودند. خدایش بیامرزد. چقدر زود دیر می‌شود. در ذهنم بود از ایشان برای مراسم چهلمین سالگرد دانشکده ریاضی دعوت کرده و دستش را ببوسم. اما افسوس ما آدمها آنقدر خودمان را مشغول می سازیم که از کسانی که حق بر گردنمان دارند غافلیم و حتی یک سر به آنها نمی زنیم. دبیر هندسه هم تا چند روز نداشتیم که من تا آمدن دبیر (آقای میروکیلی از اداره) تدریس می‌کردم! و یادم هست آن درس را حتی پس از آمدن دبیرمان من بیشتر پای تابلو بودم و چقدر لذت بخش بود آن لحظات. چقدر دلم برای آن روزها تنگ است...چقدر دلم دوستان آن دوران را می خواهد...چقدر دلم صفا و سادگی و همدلی آنزمان را میخواهد...چقدر دلم گریه میخواهد! ضمن گرامیداشت یاد و خاطره تمامی دبیران و معلمین خوبم که الان در بین ما نیستند به روح و روانشان درود می‌فرستم و می‌گویم تا زمانی که نفس می‌کشم به یادتان خواهم بود. برای تجدید خاطره چند عکس از بزگوران قرار میدهم.  

دنباله مطلب را در فایل موجود در لینک زیر ببینید:

http://s9.picofile.com/file/8271195692/My_Math_

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۵ساعت 15:56  توسط سعید علیخانی  |